نگاشته شده توسط: ضَرَبان | نوامبر 8, 2009

افزایش پروانه های شکار، تهدیدی برای حیات وحش ایران

clipped from www.bbc.co.uk
افزایش پروانه های شکار، تهدیدی برای حیات وحش ایران

صدور پروانه های شکار در ایران افزایش پیدا کرده است. در سال گذشته ۷۰ پروانه شکار از طرف سازمان محیط زیست صادر شده ، که به گفته فعالان محیط زیست و خبرگزاری ها در ایران این رقم در سال جاری حدود ۱۴ درصد افزایش پیدا کرده است. معاون محیط طبیعی و تنوع زیستی محیط زیست ایران گفته است افزایش صدور پروانه شکار حیوانات وحشی برای پرندگان و گراز همچنان در حال انجام است.

اعلام افزایش صدور پروانه شکار توسط سازمان محیط زیست با آغاز فصل شکار در ایران نگرانی هایی را در علاقه مندان به حیوانات و فعالان حوزه محیط زیست ایجاد کرده است. کارشناسان بر این باورند که پیش از هر افزایش یا کاهش پروانه شکار باید برآورد جمعیتی از گونه مورد نظر برای شکار تهیه کرد.

  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | نوامبر 8, 2009

داستان خضرپیامبر

clipped from www.parsquran.com

فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا ﴿۶۲﴾

و هنگامى كه [از آنجا] گذشتند [موسى] به جوان خود گفت غذايمان را بياور كه راستى ما از اين سفر رنج بسيار ديديم (۶۲)

قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا ﴿۶۳﴾

گفت ديدى وقتى به سوى آن صخره پناه جستيم من ماهى را فراموش كردم و جز شيطان [كسى] آن را از ياد من نبرد تا به يادش باشم و به طور عجيبى راه خود را در دريا پيش گرفت (۶۳)

  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | نوامبر 7, 2009

آیا هیچ از خود پرسیده اید منظور از کلمه الله چیست؟

clipped from www.parsquran.com

إِذْ قَالَتِ الْمَلآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهًا فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ ﴿۴۵﴾

[ياد كن] هنگامى [را] كه فرشتگان گفتند اى مريم خداوند تو را به كلمه‏اى از جانب خود كه نامش مسيح عيسى‏بن‏مريم است مژده مى‏دهد در حالى كه [او] در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان [درگاه خدا] است (۴۵)

وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلًا وَمِنَ الصَّالِحِينَ ﴿۴۶﴾

و در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن مى‏گويد و از شايستگان است (۴۶)

  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | نوامبر 7, 2009

آیا هیچ از خود پرسیده اید منظور از کلمه الله چیست؟

clipped from www.parsquran.com

يَا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي وَارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ ﴿۴۳﴾

ذَلِكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُون أَقْلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ ﴿۴۴﴾

اى مريم فرمانبر پروردگار خود باش و سجده كن و با ركوع‏كنندگان ركوع نما (۴۳)

اين [جمله] از اخبار غيب است كه به تو وحى مى‏كنيم و [گرنه] وقتى كه آنان قلمهاى خود را [براى قرعه‏كشى به آب] مى‏افكندند تا كدام يك سرپرستى مريم را به عهده گيرد نزد آنان نبودى و [نيز] وقتى با يكديگر كشمكش مى‏كردند نزدشان نبودى (۴۴)

سوره ۳: آل عمران – جزء ۳ – تغيير سوره و ترجمه

  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | نوامبر 2, 2009

نکات عرفانی

نقل قول ازمحسن صدقی

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ” . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

” با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست .” گنجشك گفت ” لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت ” ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت ” و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

فرشته بيکار

                                                         به نام بی نام او

 

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند .  

هنگام  ورود ،‌ دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند و تند نامه هايي را كه

 

توسط پيكها از زمين مي رسند ، باز ميكنند و آنها  را داخل جعبه هايي مي گذارند .

مرد از فرشته اي پرسيد :‌ شما داريد چكار مي كنيد ؟

 

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد ،‌ گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و

 

تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل  پاكت مي كنند و آنها

 

را توسط پيك هايي  به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد شماها  چكار مي كنيد ؟‌

يكي  از فرشتگان با عجله گفت : ‌اينجا بخش ارسال است ،‌ ما الطاف  و رحمتهاي خداوند را براي

 

بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت  و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد :‌ شما اينجا چكار مي كنيد و چرا بيكاريد ؟‌

فرشته جواب داد :‌ اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد

 

جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند .

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد : ‌بسيار ساده ، ‌فقط كافيست بگويند : خدايا شكر 

 

 

 

                                                            

 

گفت:در مقام گل سرخ باش

 

گفتم:چگونه؟ 

گفت:ایاک نعبد و ایاک نستعین 

گفتم:تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم 

گفت: از رب یا خویش؟ 

گل از رب در مقام تسلیم محض یاری می جوید 

بشر چه؟ 

گفتم:من هم تسلیم هستم 

گفت:تسلیم به مقام دل بود نه کلام 

به دلم نگریستم 

غرق منیت و غرور می تپید 

گفت:خود شکن ،آیینه شکستن خطاست 

به درون رفتم.خود راشکستم…تندیسی دیگر آمد 

خود را شکستم…..تندیسی دیگر آمد 

…. 

گفت:اهدنا اصراط المستقیم 

فریاد زدم،ما را به راه راست هدایت فرما 

تمام سلول های بدن آدم را دیدم 

…. 

هر کس به سوئی می دوید 

زنجیر های پیوسته نا مرئی را دیدم 

فریاد زدم 

اهدنا اصراط المستقیم 

باز بی قراری آتشین بشریت 

باز فرار از یکی شدن 

باز زنجیر خاکستری نفرت 

باز…… 

تا خواست بگوید،صراط الذین انعمت علیهم 

ملتمسانه گفتم:اندر این ظلمت شب آب حیاتمان ده 

اینبار نگاهم کرد 

جانم سوخت 

گفت: قطره ای تو را بس،که هنوز در مقام گل سرخ هم نرسیده ای 

که هنوز بشریت در پی خویش،خویش را گم کرده 

آهی کشید و گفت : 

 غیرالمغضوب علیهم و الضالین 

کوه

به نام بی نام او

 

 

در تفکر بود, ساکت و آرام , استوار و سرفراز چشمه های زلال قلبش جاری, سخاوتمند و بی ادعا , در دلش گنجها و  فریاد ها اما زبانی مهر کرده به سکوت از سخن! با لب متبسم! نشسته به نمازی بدون رکوع سر به سجده آسمان! نشستم تا بگویم التماس دعا! لب از ذکر بر نمی داشت! جایز نبود! نمی توانستم به او اقتدا کنم! داشت دیر می شد . عمر ما چه زود قضا می شود! راهی شدم! سلام داد. برگشتم! گفتم :علیک! قبول حق ! گفت : سبحان الله ! گفتم موعظه ای کن ! گفت : استغفرالله ! تو اشرفی ! گفتم : خسته ام ! خسته از هیاهو ! به دامن تو پناه آورده ام ! گفت : امان الله ! به او پناه ببر! پرسیدم چه کنم؟ می خواهم  بالا بروم و صعود کنم . اجازه می فرمایی ؟ گفت : تنها تو اختیار داری ! پرسیدم از کدام مسیر آسان تر است ؟ گفت : صراط مستقیم ! پرسیدم این راه که می گویی شیبهای تندی دارد ! دیواره ها دارد ! شیبهای منفی ! خطر سقوط ! گفت : مگر ریسمان نداری ؟ گفتم: از خود چیزی ندارم ! گفت : برای صعودی مطمئن ! قلبی مطمئن می خواهد و برای رهایی از سقوط در دره های دهشتناک جهالت به ریسمان او چنگ بزن! گفتم : سخنت چه آشناست ! تو اینها را از کجا می دانی؟ لبخندی زد! گفت درون من غاری هست ! اینها در آن خوانده شده ! پرسیدم : آیا می توانم به آن غار بروم ؟ با همان تبسم ملیح از من پرسید ؟ تو صخره نوردی ؟ یا غار نورد ؟ پرسیدم :چه فرق می کند؟ گفت فرق آن بسیار است . من شاهد صعود و سقوط بسیار بوده ام ! پرسیدم تو چه پیشنهاد می کنی ؟ گفت : به غار درون خود برو ! کسی در آنجا منتظر توست ! مشتاق تجدید دیدار تو ! او جواب تمام سوالات تورا خواهد داد! گفتم : به من پندی ده تا دست خالی نروم ! گفت :  قدر خود بدان پرسیدم خود ؟ قدر ؟ چگونه ؟ گفت خود را نبین تا قدر یابی ! گفتم همین ؟ لبخندی زد و گفت : به امان خدا دیرت می شود!  پرسیدم : تو چه می کنی ؟ به یکباره آسمان تیره شد! غرش رعد آسایی فضای کوهستان را در هم شکست ! باران گرفت ! کوه می لرزید ! گلها برگهای خود را به سر گرفتند! پروانه ها به زیر چترهای گلها ! آن تبسم به یکباره گریه تبدیل شد! گفت : عزیزم ! من منتظرم ! منتظر ! دعا کن که بیاید! با چشمانی اشکبار دست به آسمان برد باز سر به دل آسمان لب به ذکر گشود , در اندیشه فرو رفتم سبحان الله از این همه معرفت . به نیت او رکوع رفتم !سبحان الله سبحان الله سبحان الله…

يک دعای زيبا

                                                       به نام بی نام او
                                                       

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد.

خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد .

فرمود : لازم نیست، روحش سالم است ؛ جسم هم که موقت است .

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .

فرمود : صبر ، حاصل سختی و رنج است .

عطا کردنی نیست ، آموختنی است.

گفتم : مرا خوشبخت کن .

فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

فرمود: رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر می کند .

از او خواستم روحم را رشد دهد .

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی .

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم .

فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام .

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم .

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد .

 

سفر قطره

                                                          به نام بی نام او 

                                                             

  

تقدیم به همه قطره هایی که پرند از عطش دریا… 

 

قطره ای بودم تو قلب دریا،که یه روز دریا من و به آسمون امانت داد… 

اوایل هنوز دریا یادم بود چون ازش دور نشده بودم،هر روز می دیدمش.من از بالا می دیدمش اما اون  

بالا بود و من پایین! 

اما کم کم یادم رفت مال کجا بودم،خودمو سپردم به دست باد و اونم من و با خودش برد؛ برد به اون

 

دور دورا؛جاییکه دیگه دریا نبود،وقتی به خودو اومدم دیدم که دیگه نمی تونم دریا رو ببینم، دیگه

 

نمیتونستم زبون موجای دریا رو بفهمم، آخه دیگه صداشون و نمی شنیدم

 

اونقدر سیاه شده بودم که از وجودو حضورم توی آسمون آبی و پاکی که آیینه عکس دریا بود،خجالت  

می کشیدم! 

یادش بخیر! 

اونوقتا که تازه از دریا اومده بودم،چقدر سفید و سبک بودم! اونقدر سفید که به انعکاس رنگ آبی دریا  

توی آسمون کمک می کردم.اما حالا حالا لکه ننگی شدم توی آسمون آبی!  

اصلاً تقصیر دریاست، اون فراموشم کرد؛اون که دید باد داره منو با خودش می بره،چرا جلوشو نگرفت؟ 

یا،یا شایدم  تقصیر خودمه،شاید نباید تن به  باد می دادم… 

اما نه! وقتی خوب فکر می کنم میبینم اگه باد نبود از خشکی ها رد نمیشدم؛ 

تو جنگل درختا باهام حرف نمی زدن،آخ که چقدر حرفاشون قشنگ بود! همون سروای جنگل بودن که

  

راهو بهم نشون  می دادن. 

حتی کویرم برام قشنگ بود،با اینکه اونجا خورشید بیشتر تنم رو می سوزوند ولی در عوض تک تک

 

اجزای من تشنه دریا می کرد. 

همه شون منو به یاد دریا می انداختن، کویر، جنگل،، همشون! 

بعضی وقتا به خودم میگم،شاید اصلاً دریا من و به آسمون «هدیـه» داد و باد رو به من! 

شایدخودش میدونست که فراموشش می کنم خودمو می سپرم به دست باد. 

من فراموشش کردم اما اون، اون باد رو برام فرستاد تا منو ببره؛ ببره و همه جا رو نشونم بده و

 

خودش از راهی که من نمی دیدم به درختای جنگل آب می داد و بعضی هاشونو (مثل  سروها)

 

پرورش می داد تا توی هر چهار تا فصل باشن و راهو بهم نشون بدن!(البته بعضی وقتا هم خودم

 

مسیر آب رو می دیدم،توی رودخونه ها). 

کم کم دارم می فهمم که دریا هیچ وقت من رو فراموش نکرد؛ هیچ وقـت! 

حالا دیگه نگران نیستم جون میدونم  که همیشه و همه جا یه نشونی از دریا پیدا کرد،یا نه،میشه

 

خود دریا رو دید! 

حالا دیگه باد رو دشمن خودم نمیدونم؛ آخه اگه اون نبود هرگز نمی تونستم یاد بگیرم که توی کویر یا

 

جنگل چطوری میشه دریا رو دید و هیچ وقت نمی تونستم بفهمم که چرا رودخونه هاشو می فرسته

 

پای سروا؟ چی داره بهشون میگه؟! 

دیگه همه چیز برام قشنگه؛از دیدن همه چیز لذت می برم! ولی یادم می مونه که:باید  بگذارم و

 

بگذرم/ببینم و دل نبنـدم/که دیر یا زود باید،گذاشت و گذشت 

اینو یکی از سروایی که تو راه دیدم بهم گفت. یادش بخیر،چه سروی بود!هر چی بیشتر نگاش

 

میکردم؛ بیشتر عکس دریا رو توش می دیدم… 

خلاصه،رفتم و رفتم.اما دیگه طاقت دوری از دریا رو نداشتم،دیگه بغضم داشت می ترکید… 

یه دفعه به خودم اومدم  دیدم وقتی داشتم  به راهم،حرفای سروا و بقیه درختا (حتی چمنـا)،به کویر و

 

بقیه فکر می کردم سیاهی هام کمتر شدن.اما هنوز تموم نشدن؛ 

حالا به جایی رسیده بودم که خود دریا رو میدیدم اما، اما تنـهایی نمی تونستم بهش برسم! 

یاد حرف آخرین سرو بلندی که دیده بودم افتادم. اون از قول دریا بهم گفت که آخرش به دریا می رسم

 

ولی باید سرمای سختی رو تحمل کنم! 

و گفته بود برای اینکه زودتر به دریا برسم باید با قطره های دیگه یـه ابـر بسازیم… 

اما بعضی از قطره هایی که کنارم بودن نمی خواستن سرما رو تحمل کنن، بعضی هاشون هم از راه

 

خسته بودن،آخه صدای سروا رو بقیه نشنیده بودن! 

بعضی هاشون هم مثل خودم بودن. یادم نیست با هم از دریا دور شدیم یا نه؛ اما به هر حال الآن

 

هممون یه بغض سنگین داشتیم و همین بغض هم دلیلی شد برای  یکـی شدن مـا!

 

یه ابر شدیم و آماده سرما؛ به هم قول داده بودیم که سرما رو تحمل کنیم،چون میدونستیم که سرما

 

اگه سخته ولی میتونه ما رو به دریا برسونه… 

سرد شد،خیلی سرد؛ اونقدر که بغض همه مون ترکید! 

بغضی که صداش تو همه خشکی ها پیچید…  

بعدش ،همه مون رها شدیم و  

                           برگشتیم تو قلب دریا… 

                           برگشتیم اما یه جور دیگه! 

هنوزم  قطره بودیم اما  

پر از عطـش دریـا!

 

 

« روز قسمت »
محمد تاجیک پازوکی

به نام بی نام او
 

روز قسمت بود.
خدا هستی را قسمت می‌کرد.
خدا گفت: چیزی از من بخواهید هرچه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خداوند بخشنده است.
هرکه آمد چیزی خواست.
یکی بالی برای پریدن.
دیگری پایی برای دویدن.
یکی جثه‌ای بزرگ خواست.
و آن یکی چشمانی تیز.
یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی‌خواهم.
نه چشمانی تیز و نه جثه‌ای بزرگ، نه بالی برای پریدن و نه پایی برای دویدن، نه آسمانی و نه دریایی…
تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت به من بده
و خدا کمی نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت: آنکه نوری با خود دارد، بزرگ است حتی اگر به قدر ذره‌ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می‌شوی.
و رو به دیگران گفت:
کاش می‌دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 

نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 28, 2009

دادگاه تفتیش عقاید

درست هنگامیکه گالیله از ترس جان خویشتن منکر آرا و عقاید خویش مبتنی بر اینکه زمین مرکز عالم نیست و بدور خود و خورشید میچرخد شد! یکی از حاضرین درجلسه محاکمه وی بآهستگی در گوشش خواند بیچاره ملتی که قهرمان ندارد!
گالیله با دلی شکسته در پاسخ آن شخص گفت . بیچاره ملتی که محتاج قهرمان است . آری متن زیر تعهدنامه وی به دادگاه تفتیش عقاید میباشد.

من، گالیلئو گالیله، فرزند وینچنزو گالیله اهل فلورانس، در سن هفتادسالگی، در حضور دادگاه عادل، در برابر شما زانو زده و در برابر کتاب مقدس که در برابر من است سوگند یاد میکنم که همواره به جمله جمله این کتاب و آنچه پاپ مقدس و كشيشان كليساي كاتوليك مي گويند اعتقاد داشته و به لطف خداوند متعال در آینده نیز اعتقاد خواهم داشت.
اعلام میکنم که نظر من در مورد اینکه خورشید ثابت است و زمین به دور آن میچرخد، یک تفکر باطل، الحادي و نادرست و گمراه کننده بود که نمیبایست در هیچ جا،تدریس شود، مورد بحث قرار گرفته یا مورد استناد قرار گیرد. واقعیت مشخص و روشن این است که زمین مسطح و ثابت است و همانگونه که هر کسی میداند و هرروز میبیند، این خورشید و تمام ستارگان هستند که به دور زمین میچرخند. اين اعتقاد من است و در آينده نيز از اين اعتقاد برنخواهم گشت.
میخواهم در برابر شما اعلام کنم که در خلوت خود ، نور حقیقت در دل من راه یافته و به خوبی درک کردم که آنچه قبلاً گفته بودم اشتباه بوده و از کرده خود پشیمانم و هر محکومیت و جزایی که برای من تعیین شود با خوشحالی پذیرا خواهم شد و امیدوارم به سزای خود در گمراهی بخش زیادی از جامعه برسم.
در صورتی که از هر یک از موارد فوق تخطی کرده و در آينده به تفکر نادرست خویش بازگردم، مسئولیت و تبعات این خطای نابخشودنی را به طور کامل میپذیرم. من برای اینکه از صحت و دقت اعترافات خود مطمئن باشم همه چیز را از قبل روی این برگه نوشته و برای شما خواندم و اعلام میکنم که این برگه، رسم الخط خود من و ذهنیات و اعتقادات شخصی من بوده و بدون هرگونه فشار و تأثیری از بیرون، نگاشته شده است….

I, Galileo, son of the late Vincenzio Gaillei of Florence, seventy years of age, arraigned personally for judgment, kneeling before you Most Eminent and Most Reverend Cardinals Inquisitors- General against heretical depravity in all of Christendom, having before my eyes and touching with my hands the Holy Gospels, swear that I have always believed, I believe now, and with God’s help I will believe in the future all that the Holy Catholic and Apostolic Church holds, preaches, and teaches. However, whereas, after having been judicially instructed with injunction by the Holy Office to abandon completely the false opinion that the sun is the center of the world and does not move and the earth is not the center of the world and moves, and not to hold, defend, or reach this false doctrine in any way whatever, orally or in writing; and after having been notified that this doctrine is contrary to Holy Scripture; I wrote and published a book in which I treat of this already condemned doctrine and adduce very effective reasons in its favor, without refuting them in any way; therefore, I have been judged vehemently suspected of heresy; namely of having held and believed that the sun is the center of the world and motionless and the earth is not the center and moves.
Therefore, desiring to remove from the minds of your Eminences and every faithful Christian this vehement suspicion, rightly conceived against me, with a sincere heart and unfeigned faith I abjure, curse, and detest the above-mentioned errors and heresies, and in general each and every other error, heresy, and sect contrary to the Holy Church; and I swear that in the future I will never again say or assert, orally or in writing, anything which might cause a similar suspicion about me; on the contrary, if I should come to know any heretic or anyone suspected of heresy I will denounce him to this Holy Office, or to the Inquisitor or Ordinary of the place where I happen to be.
Furthermore, I swear and promise to comply with and observe completely all the penances which have been or will be imposed upon me by this Holy Office; and should I fall to keep any of these promises and oaths, which God forbid, I submit myself to all the penalties and punishments imposed and promulgated by the sacred canons and other particular and general laws against similar delinquents. So help me God and these Holy Gospels of His, which I touch with my hands.
I, the above-mentioned Galileo Galilei, have abjured, sworn, promised, and obliged myself as above; and in witness of the truth I have signed with my own hand the present document of abjuration and have recited it word for word in Rome, at the convent of the Minerva, this twenty-second day of June 1633.
I, Galileo Gililei, have abjured as above, by my own hand

نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 25, 2009

تحقیقی پیرامون انجیل منبع پایگاه تبیان

انجيل
كتابى بود كه به حضرت عيسى «عليه‏السلام»نازل شد و آن به تصريح هاكس در قاموس، لفظ يونانى است به معنى مژده و بشارت بعضى آن را عربى دانسته‏اند ولى المنار عربى بودن اين لفظ را انكار كرده است. آن دوازده بار در قرآن مجيد در شش سوره نقل شده است و قرآن در باره انجيل چنين گفته است . 1- انجيل مانند تورات و قرآن كتاب آسمانى است كه بر عيسى «عليه‏السلام»نازل شده بود [آل عمران:3]. [آل عمران:65]. 2- در انجيل احكام وجود داشته است [مائده:47]. 3- در انجيل از آمدن حضرت رسول «صلى الله عليه واله»خبر داده شده بود چنانكه فرموده [اعراف:157]. اين مطلب در «حمد» مشروحاً بيان گرديد ايضاآيه [صف:6]. كه حكايت قول عيسى «عليه‏السلام»است. 4- از دو آيه زير چند مطلب بدست مى‏آيد [مائده:46-47]. مى‏شود گفت :مراد از «هُدى» در اول آيه اعتقادات حق و از «نور» احكام و از «هدى» در ذيل آيه موضوعات تقوايى و اخلاقى است كه پشت سرش «وَمَوْعِظَةَ لِلْمُتَّقينَ» آمده است ايضا جمله «وَلْيُحْكُمْ اَهْلُ الْاِنْجيلِ بِما اَنْزَلَ اللهُ فيهِ» دال بر آن است كه انجيل حاوى بعضى از احكام بوده است. پس بايد گفت: اولا انجيل داراى مقدارى احكام و معارف دينى و موعظه بوده است. ثانيا انجيل وجود تورات و حقانيت آن را تصديق كرده است. «مُصَدِقاً لِمابَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ» ثالثا عيسى «عليه‏السلام» يك انجيل داشته نه چهار انجيل. و چون اين چهار انجيل در موقع نزول قرآن وجود داشته‏اند قرآن با انكار چهاربودن آنها باز تصديق دارد كه مقدارى از آنچه به عيسى «عليه‏السلام» نازل شده در ضمن آن چهار انجيل هست. و از آيه [آل عمران:50]. كه خطاب به بنى اسرائيل است به دست مى‏آيد كه بنى اسرائيل با وجود انجيل لازم بود بتوراة عمل كنند كه در صورت احلال بعض محرمات لازم بود بقيه را همچنان حرام دانسته و ترك نمايند و از اينجا مى‏شود گفت: كه انجيل تتمه و مكمل تورات بوده نه ناسخ آن. و از آيه [مائده:14]. روشن مى‏شود كه مقدارى از انجيل از بين رفته است و آن را فراموش كرده‏اند و نيز آيه [مائده:15]. نشان مى‏دهد كه مقدارى از انجيل را مخفى مى‏كردند زيرا آيات ماقبل نشان مى‏دهد كه خطاب« يا اَهْلَ الْكِتابِ» شامل يهود ونصارى است. نظرى به اناجيل اربعه گفتيم كه قرآن مجيد وجود يك انجيل را قبول مى‏كند و اناجيل چهارگانه كه فعلا مورد تصديق نصارى است از نظر قرآن قابل قبول نيست ولى دراينكه مقدارى از كلمات انجيل اصلى در آنها است مورد تاييد قرآن مجيد مى‏باشد، نصارى انجيل برنابارا تصديق ندارند و از قديم خواندن آن راتحريم كرده‏اند كه آن موضوع صلب مسيح، فدابودن او از طرف گناهكاران و خرافات ديگر را از بين مى‏برد و دكان غفران گناه بدست پاپ‏ها و غيره را تخته مى‏كند. اناجيل چهارگانه عبارت اند از: انجيل متى، انجيل مرقس، انجيل لوقاو انجيل يوحنا. انجيل متى هاكس در كتاب قاموس مقدس ذيل لفظ «متى» او را از شاگردان مسيح «عليه‏السلام»مى‏داند و گويد: زمان تصنيف انجيل او معلوم نيست ولى همه تصديق دارند كه پيش از اناجيل ديگر انتشار يافت برخى بر آنند كه در سال 38 ميلادى و بعضى بر اينكه مابين سال 50 و 60 تصنيف شد. ولى در ذيل لفظ «انجيل» مى‏گويد: براى اظهار و بيان آنكه كدام يك از اناجيل زودتر نوشته شده رشته عقايد محكم به اينجا مى‏كشد كه انجيل مرقس زودتر از همه نوشته شد و ظن قوى است كه استناد او اطلاعات پطرس رسول بود پس از آن متى و لوقا نوشته شدند، متى در نوشتن انجيل خود انجيل مرقس ويك نسخه ديگرى از گفته‏هاى مسيح را كه شايد خودش تهيه كرده بود… منبع اطلاعات خود قرارداد. هاكس آنگاه مى‏گويد: منكرين مسيح در قديم الايام مى‏گفتند كه اناجيل چون سى سال يا بيشتر بعد از صعود مسيح نوشته شدند داراى صحت و اعتبارى نيستند. آنگاه‏اين سخن را رد مى‏كند كه: خيلى از محتويات اناجيل سالها قبل از آنكه انجيلى نوشته شود به رشته تحرير در آمده بودند. راجع به شخصيت متى در ذيل همين كلمه پس از ذكر آنكه شاگردان مسيح وملازم او بود مى‏گويد پس از عيسى «عليه‏السلام» از حيات وخدمت وى اطلاعى نداريم به قولى در «كوش» موعظه ى كرده و در آنجا شهيد شده است و به قولى در «يهوديه» به خدمت مشغول بود كه يهود سنگسارش كردند. متى خودش در انجيل خودباب نهم بند نهم مى‏گويد: عيسى مردى را كه متى نام داشت ديد به باجگاه (يعنى محل وصول عوارض) نشسته به او گفت: از من پيروى كن او درحال برخاسته ازعقب عيسى روانه شد. مرحوم بلاغى در الرحلةالمدرسيه به استناد اين گفته فرموده: كه متى در محل وصول عوارض از طرف يونانيان مأمور وصول عوارض بود كه از شغلش دست كشيده پيروى عيسى نمود. و جدى در دائرةالمعارف ذيل لغت انجيل گفته: انجيل متى قديميترين انجيلى است كه سى سال پس از عيسى «عليه‏السلام» در اورشليم به لغت عبرى نوشته شده است. انجيل مرقس در گذشته از هاكس نقل شد كه انجيل مرقس پيش از انجيل متى نوشته شده ولى محققين آن را قبول ندارند، وجدى در دائرةالمعارف مى‏گويد: انجيل مرقس در حوالى 66 ميلادى در روم بعد ازانجيل متى به زبان يونانى نوشته شد. نام اصلى مرقس يوحنا است كه لقبش مرقس بود چنانكه در كتاب اعمال رسولان باب دوازدهم نقل شده هاكس گويد: مرقس خويش و شاگرد بارنابا بود در سفر وعبور از «قبرس» به «پرچه پمفوليه» رفيق و مصاحب پولس و بارنابا بود و از آنجا بدون رضايت پولس آنها را گذاشته به اورشليم مراجعت نمود. او پسر مريم نامى است كه حواريون در خانه او در اورشليم جمع مى‏شدند و احتمال مى‏رود كه در آنجا عقائد مسيحيه را از پطرس تعليم يافته باشد لذا پطرس او را فرزند خطاب مى‏كرد… مورخين سلف اتفاق دارند كه هرچند مرقس از حواريون نبوده ولى انجيل خود را تحت توجه پطرس تصنيف نمود… (قاموس كتاب مقدس ماده مرقس). در الميزان ج 3 ص 342 از قصص الانبياء عبدالوهاب نجار نقل كرده كه مرقس انجيل خويش را به امر پطرس نوشت و الوهيت مسيح عقيده نداشت. على هذا مرقس از شاگردان حضرت عيسى «عليه اسلام» نبوده است. انجيل لوقا لوقانه از حواريون بود و نه عيسى «عليه السلام» را ديده بود و نصرانيت را از پولس فراگرفت، پولس در ابتدا يهودى متعصبى بود كه نصارى را اذيت مى‏كرد و در كارشان اخلال مى‏نمود، نگاه به طور بى سابقه تغيير عقيده داد و گفت: در حالت بيهوشى مسيح را مرا لمس كرد و از اسائه ادب نسبت به پيروانش ملامت و منع نمود و من به مسيح ايمان آوردم و مرا مأمور كرد تا در ترويج انجيل بكوشم. پولس همان است كه اركان مسيحيت فعلى را محكم كرد و گفت: «ايمان به مسيح در نجات انسان كافى است و احتياج به عمل نيست» و پولس بود كه گوشت خوك و ميته را بر نصارى حلال كرد و از ختنه و از بسيار چيزها كه در تورات بود نهى كرد با آنكه تورات مورد تصديق انجيل بود و جز اشياء معدودى از محرمات تورات را حلال نكرد. لوقا انجيل خويش را بعد از مرقس و پس از مرگ پطرس و پولس نوشت و خودش تصريح مى‏كند كه انجيلش كتاب الهامى نيست زيرا در ابتداء انجيل خطاب ه «تيوفلس» كه يكى از اشراف يونان بود چنين مى‏گويد: از آنجا كه بسيارى از مردم شروع به تأليف كردند راجع به آنچه در نزد ما بود، من نيز چنان مصلحت ديدم كه همه را به ترتيب به تو بنويسم اى تيوفلس عزيز. آنگاه شروع به حكايت مى‏كند. رجوع شود به قاموس كتاب مقدس ماده لوقا و پولس و الرحلة المدرسيه ج 1 ص 184 باب احوال پولس و ص 128 فصل «من هو لوقا» و انجيل لوقا باب اول و الميزان ج 3 ص 342. انجيل يوحنا يوحنا در انجيل خود به الوهيت مسيح (نعوذ باللَّه) بيشتر معترض شده هاكس ذيل لغت «انجيل» مى‏نويسد: انجيل يوحنا مطلب الوهيت مسيح را بيش از سائرين معترض شده و مقاومتى را كه فريسيان نسبت به مسيح مى‏نمودند… و فقره احياء ايلعاذر را به تفصيل مذكور مى‏دارد. در الميزان ج 3 ص 343 از قصص الانبياء عبدالوهاب نجار از «جرجيس‏زدين لبنانى» نقل شده: كه چون «شيرينطوس» و «ابيسون» و پيروان آنها مسيح را از انسان مخلوق مى‏دانستند كه وجودش پس از مادرش مى‏باشد لذا اسقفهاى آسيا و ديگران در سال 96 ميلادى نزد يوحنا جمع شده و از وى خواستند كه براى آنها انجيلى بنوسيد كه ديگران ننوشته‏اند و درآن الوهيت مسيح را به نوع خاصى بيان دارد يوحنا نتوانست از مسئول آنها سرپيچى كند (تمام شد). به دين طريق يوحنا در نوشتى الوهيت عيسى «عليه السلام» تحت تأثير ديگران واقع شده است. به قولى: يوحنا صاحب انجيل از شاگردان عيسى «عليه السلام» است در انجيل متى باب چهارم هست كه يوحنا و برادرش يعقوب با پدر خويش «زَبدَى» دام صيادى خود را اصلاح مى‏نمودند، عيسى آن دو را به سوى خويش خواند در حال، كشتى و پدر خويش را رها كرده از پى عيسى روان شدند.اين مطلب در انجيل مرقس باب اول نيز نقل گرديده است و در انجيل لوقاباب پنجم گفته كه يوحنا و برادرش شريك شمعون پطرس در صيد ماهى بودند. بنابر عقيده ديگران يوحناييكه انجيل را نوشته غيراز يوحناى حوارى است مستر هاكس در قاموس خود ذيل ماده يوحنا مى‏نويسد: در قرن اخير بعضى از نقاد اين عقيده را پيداكردند كه انجيل يوحنا در اوائل قرن دوم نوشته شده و نيز معتقداند كه مؤلف يوحناى رسول نبوده بلكه يوحناى ديگرى موسوم به يوحناى شيخ آن را نوشته است آنگاه گويد: بعضى از مسيحيان حقيقى داراى اين عقيده‏اند ولى اكثر نصارى آن را نوشته يوحناى رسول مى‏دانند. *** كوتاه سخن آنكه انجيل واقعى عيسى «عليه‏السلام»از بين رفته و اناجيل فعلى پس از آن حضرت بعضى بوسيله شاگردان و بعضى بوسيله ديگران نوشته شده و قديمترين آنها كه انجيل متى باشد چنانكه گفته شد در سال 38 يا بين 50 و 60 ميلادى نوشته شده است. در الميزان از كتاب ميزان الحق نقل شده كه محققين قديم و جديد مسيحيان عقيده دارند كه نسخه اصلى انجيل متى به زبان عبرى نوشته شده بود سپس به يونانى و غيره ترجمه شده و اما نسخه اصلى مفقود شده و حال ترجمه و مترجم معلوم نيست (فخرالاسلام نيز در انيس الاعلام چنين گفته است) هاكس در قاموس ذيل «متى» مطلب را به جايى نمى‏رساند و فقط نقل اختلاف مى‏كند و خود متمايل به يونانى بودن اصل آن مى‏باشد. گذشته از اينها گفته‏اند در قرن اول و دوم ميلادى اناجيل بسيارى نوشته شد كه شماره آنها از صد گذشت آنگاه به دستور پاپ داماسيوس اناجيل چهارگانه فعلى كه موافق با تعليم كليسا بود انتخاب وبقيه تحريم شدند (الميزان نقل ازتفسير طنطاوى) از جمله اناجيلى كه كليسا تحريم كرد انجيل «برنابا» بود كه با عقيده قرآن مجيد در باره عيسى تطابق داشت كه خواهيم گفت. احكام اناجيل اناجيل فعلى به قوانين و احكام توجهى نكرده و مجموع احكام آن چندماده ازاين قبيل است: 1- شخص بايد به گرفتن يك زن اكتفا كند. 2- كسيكه همسر خود را طلاق گويد ديگر نبايد زن بگيرد. 3- زن مطلقه نبايد شوهر كند. 4- طلاق جز بعلت زنا جايز نيست. (قاموس كتاب مقدس ماده طلاق انجيل متى باب 5 و 19). انجيل برنابا انجيل برنابا همان است كه پاپ جلاسيوس اول كه در سال 492 ميلادى برتخت پاپى جلوس كرد غير از اناجيل چهارگانه از جمله خواندن انجيل «برنابا» را تحريم نمود، علت اين امر آن بود كه انجيل برنابا مخالف تعاليم اناجيل چهارگانه بود و با اغراض سياسى پاپها و صلب مسيح و غفران گناه بوسيله كشيشان جور در نمى‏امد و قصص مسيح را تا حدى راست بيان كرده و به آمدن رسول خدا «صلى الله عليه‏واله» صريحا بشارت داده بود. هاكس در قاموس خود ذيل «برنابا» با آنكه از او بسيار تمجيد كرده گويد: انجيل او را يك نفر مسلمان به زبان ايتاليايى نوشته كه برساند كتاب مقدس تحريف يافته است. هاكس حق دارد كه اين انجيل را قبول نكند زيرا در صورت قبول كردن بايد از اناجيل چهارگانه دست كشيده و مسيحيت كنونى را ترك كند. انجيل برنابا قرنها ناپديد بود تا در قرن 16 ميلادى اسقفى به نام «فرامرينو»يك نسخه از آن را كه به زبان ايتاليايى بود در كتابخانه پاپ «اسكوتس» پنجم بدست آورد و در آستين خود پنهان كرد و در فرصتهاى مناسب آن را بدقت مطالعه كرد و در پرتو آن به اسلام هدايت يافت و در اوائل قرن 18 ميلادى نيز يك نسخه اسپانيولى از اين انجيل بدست آمد و پس از آن به توسط دكتر «منكهوس» به زبان انگليسى ترجمه شد، در سال 1908 شخصى بنام دكتر خليل سعادت آن را به زبان عربى ترجمه كرد و در اين اواخر علامه معظم حيدرقلى خان سردار كابلى آن را به فارسى ترجمه كردند و آن ترجمه در كرمانشاه به چاپ رسيد، پس از انتشار اين ترجمه معلوم شد كه علت آنكه كشيشان با شدت هر چه تمامتر با اين انجيل مبارزه مى‏كرده مى‏گفتند اين استكه در آن كتاب مكررا و صريحا به آمدن پيغمبر اسلام بشارت داده شده و بعلاوه تصريح كرده است كه عيسى بدار آويخته نشده بلكه يهوداى اسخريوطى به جاى او اشتباها بدار آويخته و كشته شده است بديهى است كه هرگاه اين انجيل از ابتدا منتشر مى‏شد و به دست مردم مى‏رسيد، دكان گناه بخشيدن و بهشت فروختن كشيشان را مى‏بست و ايشان را از منافع سرشار… محروم و ممنوع مى‏ساخت زيرا همه اين تشريفات بر اساس مسئله فداء و مصلوب شدن مسيح استوار است و انجيل برنابا اين خرافت را از بن انكار كرده است لذا كليسا اين انجيل را غيرقانونى اعلام كرد و پاپها در طى پيامهاى مؤكد خود مسيحيان را از خواندن آن منع كردند. (فرهنگ قصص قران تأليف صدر بلاغى ماده انجيل) ايضا رجوع شود به الرحلة المدرسيه جلد اول فصل (احوال برنابا- انجيل برنابا) و نيز مقدمه انجيل برنابا ترجمه آقاى مرتضى فهيم كه چهار مقدمه بر آن به قلم آقاى سيدمحمود طالقانى و دكتر خليل سعادت و رشيدرضاى مصرى ناشر عربى انجيل برنابا، و مرتضى فهيم نوشته شده است. نگارنده گويد: يكى از نكات حساس انجيل برنابا آن است كه در فصلهاى متعدد به آمدن حضرت رسول «صلى‏الله‏عليه‏واله» تصريح مى‏كند. و نيز صلب عيسى «عليه‏السلام» راانكار مى‏كند و گويد: خود شاهد جريان بودم كه يهودا را به جاى عيسى به دار زدند ولى مثلا در فصل 15 دارد كه عيسى آب را به شراب تبديل كرد و به مجلس شراب آمد و نيز يوسف نامى را شوهر مريم مى‏نويسد ولى قبل از زناشويى دانست كه از غيب حامله است به او دست نزد. در تفسير الميزان فرموده: بعضى قائلند بر اينكه در تاريخ دو نفر مسيح وجود داشته است: مسيح غير مصلوب و مسيح مصلوب و فاصله زمانى بين اين دو بيشتر از پانصد سال بوده است و تاريخ ميلادى كه در موقع نوشتن اين كتاب مى‏باشد 1975 مى‏باشد به هيچ يك از دو مسيح تطبيق نمى‏كند بلكه مسيح غير مصلوى بيشتر از 250 سال پيش از اين تاريخ زيسته است و در حدود 60 سال زندگى كرده و مسيح مصلوب بيشتر از 290 سال بعد از اين تاريخ است و در حدود 33 سال زندگى كرده است (الميزان ج 3 ص 345). هاكس در قاموس خود در ماده مسيح ولادت آن حضرت را چهار سال پيش از تاريخ ميلادى گفته است.

نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 25, 2009

رزا منتظمی، مشهورترین معلم آشپزی ایران درگذشت

clipped from www.bbc.co.uk
رزا منتظمی، مشهورترین معلم آشپزی ایران درگذشت

فاطمه بحرینی، مشهور به “رزا منتظمی” یکی از نام آورترین معلمان آشپزی ایرانی و نویسنده کتاب پرفروش “هنر آشپزی” در سن ۸۷ سالگی در تهران درگذشت.

خانم منتظمی کتاب “هنر آشپزی” را نخستین بار در سال ۱۳۴۳ با ۶۰۰ دستور غذایی منتشر کرد. نوشتن این کتاب به گفته خانم منتظمی بیش از ۲ سال طول کشید. او در جایی نقل کرده بود که از سال ۱۳۳۷ در تهران کلاس آشپزی و شیرینی‌پزی داشته‌ است و صدها نفر در کلاس‌های او شرکت داشته‌اند.

کتاب هنر آشپزی منبع اصلی درآمد خانم منتظمی طی پنج دهه گذشته بوده است

چاپ های اخیر “هنر آشپزی” در دو جلد منتشر شده و بیش از ۱۷۰۰ غذای ایرانی و فرنگی را شامل می‌شود.

  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 24, 2009

رواج تجارت غیر قانونی پوست ببر در چین

clipped from www.bbc.co.uk
رواج تجارت غیر قانونی پوست ببر در چین

از تحقیقاتی که مخفیانه در چین صورت گرفته چنین بر می آید که فروش غیر قانونی پوست ببر و حیوانات نادر دیگر مانند پلنگ برفی، همچنان در این کشور، ادامه دارد.

پوست این حیوانات به عنوان یک کالای لوکس فروخته شده و برای تهیه لباس و نیز دکوراسیون داخلی منازل از آن استفاده می شود.

خرید و فروش پوست و نیز اعضای بدن گربه سانان در چین غیر قانونی است ولی فیلمی که “آژانس تحقیقات در باره محیط زیست” به طور مخفیانه تهیه کرده نشان می دهد که این تجارت هنوز در بسیاری از نقاط چین رواج دارد.

قیمت پوست ببر نزدیک به 20 هزار دلار است

  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 18, 2009

کباب “بلبل شمال”سر سفره قبرسی ها

clipped from www.bbc.co.uk
کباب “بلبل شمال”سر سفره قبرسی ها

طرفداران محیط زیست در قبرس، دولت این کشور را متهم کرده اند که نمی تواند مانع کشتار صدها هزار پرنده مهاجر از جمله پرندگانی که نسلشان در حال انقراض است شود.

???? ????

این پرندگان مهاجر، قربانی یک تجارت پنهانی بسیار پر سود هستند که بر اساس آن پرندگانی را که جثه کوچکی دارند، آب پز یا کباب کرده و در رستوران ها به عنوان یک غذای لوکس محلی به مشتریان عرضه می کنند.

  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 8, 2009

‘یک چهارم جمعیت جهان مسلمان است

clipped from www.bbc.co.uk
‘یک چهارم جمعیت جهان مسلمان است’

بر اساس برآورد یک موسسه تحقیقاتی آمریکایی شمار مسلمانان جهان 1.57 میلیارد نفر است که به گفته این موسسه، 60 درصد آنها ساکن آسیا هستند.

این گزارش توسط مجمع دین و زندگی عمومی پیو (Pew) تهیه شده است و تهیه آن با جمع آوری اطلاعات از 232 کشور و منطقه، سه سال طول کشید.

  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 8, 2009

طوطی رقاص

نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 8, 2009

کشف تازه

clipped from www.bbc.co.uk
ویدیو: موجود 4/4 میلیون ساله شبیه به انسان
  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 6, 2009

بشارت منجی

clipped from www.persianhub.org
  blog it
نگاشته شده توسط: ضَرَبان | اکتبر 5, 2009

علی بود علی بود

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها