بایگانی

بایگانیِ دسته‌ی ‘اشعار فارسی’

کار پاکان را قیاس از خود مگیر!

تو   درون   چاه    رفتستی   ز کاخ 

چه  گنه   دارد   جهان های    فراخ

مر رسن را نیست جرمی ای   عنود

چون  تو را  سودای  سر بالا   نبود

 دیدی بعضی ها وقتی شعری از از حافظ یا مولوی میشنوند با چه لذتی به، به به و چه چه میپردازند ؟ یکی نیست بگه آخه بابا به تو چه!

مشکل اینجاست که با از بر کردن این اشعار یک شبه ره صد ساله را رفته و عارف میشوند.

به همین خیال باش… اینها یادشان رفته که همین شمس به رومی گفت : مطابعت مصطفی یعنی اینکه اگر او به معراج رفت تو هم بتوانی بروی !حالا حضرات خودشان را محک بزنند…

تو   درون   چاه    رفتستی   ز کاخ 

چه  گنه   دارد   جهان های    فراخ

مر رسن را نیست جرمی ای   عنود

چون  تو را  سودای  سر بالا   نبود

Categories: اشعار فارسی, طنز, متون عرفانی برچسب‌ها

فروختن صوفیان بهیمه‌ی مسافر را جهت سماع

clipped from rira.ir
فروختن صوفیان بهیمه‌ی مسافر را جهت سماع
  blog it

شعری در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم (سنایی)

clipped from rira.ir
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
  زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه
  شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق
  زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن
  هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همی
  اندر میان خلق ممیز چو من کجا
دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار
  بیگانه را همی بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروه
  آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا
  blog it

سیاست

ژانویه 27, 2008 ضَرَبان ۱ دیدگاه

 

 سیاست

 

جای مردان سیاست

 

 

بنشانید درخت

 

 

 

تا هوا تازه شود !


غزلی از عطار

ژانویه 18, 2008 ضَرَبان ۱ دیدگاه
غزلی از عطار
clipped from rira.ir

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را
  ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن
  به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
  برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی
  بسوزی خرقه‌ی دعوی بیابی نور معنی را
دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی
  چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را
به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم
  اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد
  نماید زینت و رونق نگارستان مانی را
دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید
  نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را
شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت
  اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را
  blog it

حافظ

clipped from www.parsdating.com

  blog it

ای برادر

ای برادر تو همان اندیشه ای

ما بقی تو استخوان وریشه ای