بایگانی

بایگانیِ دسته‌ی ‘متون ادبی’

بخشی از کتاب خاطرات ناگفته بقلم بهمن مُبَین

سخن از عشق بود یعنی سخن از فرهنگفر، درست بخاطرندارم، بین سالهای دهه شصت درست همان زمانی که در بین شاگردان فرهنگفر، بهمن بنايی بود و من و… مرحوم داریوش زرگری و چند تن دیگر. درست همان زمانی بود که از اطاق سازها در کانون هنری چاووش یاقوت تار اهدایی لطفی به فرهنگفر را دزدیده بودند و از این بابت حال همه ما گرفته بود. شاگردی شش هفت ساله که جنگ زده بود، همراه پدر و مادرش جهت فراگیری تنبک، نزد فرهنگفر آمده بود، خوب بیادم هست وقتیکه که فرهنگفر جهت تفهیم آموزش رو به کودک کرده و گفت: مثل توپی که به دیوار میخوره و برمیگرده بایستی دستت برگرده، ازش سوال کرد حتما میدونی که توپ چیه؟ کودک با آن چهره معصومش گفت: بله آقا توپ همونیکه وقتی میخوره به چیزی داغونش میکنه! پدرش با خنده جهت توضیح گفت استاد با توپ صدام اشتباه گرفته!آخه طفلک ها جنگ زده بودند همان لحظه چشم های فرهنگفر پر از اشک شد. … گفتم که سخن ازچی بود؟ سخن از عشق بود و انسانیٌت یعنی فرهنگفر…

(بخشی از کتاب خاطرات ناگفته بقلم بهمن مُبَین)

کتابخانه ضَرَبان

قابل توجه دوستان محترم.

با توجه به اهمیٌت نشرو انتشار دانش و امور فرهنگی … پایگاه فرهنگی و هنری ضربان در صدد ایجاد کتابخانه ای مختصر و مفید بخشی از آثار شعرا و علی الخصوص عرفای سرزمین ایران را در دسترس شما عزیزان در آدرس زیر قرار داده است .

                                                                    

 

 

                                                        http://www.evernote.com/pub/zaraban/zaraban   

 

 

با تشکر فراوان مدیر و سردبیر وبلاگ فرهنگی و هنری ضَرَبان

شعری در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم (سنایی)

clipped from rira.ir
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
  زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه
  شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق
  زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن
  هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همی
  اندر میان خلق ممیز چو من کجا
دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار
  بیگانه را همی بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروه
  آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا
  blog it

غزلی از عطار

ژانویه 18, 2008 ضَرَبان ۱ دیدگاه
غزلی از عطار
clipped from rira.ir

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را
  ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن
  به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
  برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی
  بسوزی خرقه‌ی دعوی بیابی نور معنی را
دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی
  چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را
به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم
  اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد
  نماید زینت و رونق نگارستان مانی را
دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید
  نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را
شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت
  اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را
  blog it

حافظ

clipped from www.parsdating.com

  blog it

ای برادر

ای برادر تو همان اندیشه ای

ما بقی تو استخوان وریشه ای